تبليغاتX
تحول در زندگی

تحول در زندگی

داستان های حکیمانه و سئوالات در گوشی

توپهای گلف پروفسور

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چندشیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون

هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ روبرداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.


بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.

سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر

است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای

خالی روپر کردند. 


او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'.

بعدپروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. در حقیقت

دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!' همه دانشجویان خندیدند.


در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: 'حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :

این شیشه نمایی از زندگی شماست،

توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان،فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و

مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر ازبین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا

خواهد بود.

سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها

هستند- مسایل خیلی ساده.'


پروفسور ادامه داد:

'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست

عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و

زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه.

به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین،

با فرزندانتان بازی کنین،

زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین.

با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست.

همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند،

موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین.

بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.'


یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: 'پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟'

پروفسور لبخند زد و گفت:

'خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدرشلوغ

و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست.'




یه سئوال در گوشی :

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد ، به دلیل انست که شما هم چیزی از او نخواسته اید .

داستانی در مورد اولین دیدار "امت فاکس"، نویسنده و فیلسوف معاصر ، از امریکا ، هنگامی که برای

نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت . وی که تا ان زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود ،

در گوشه ای به انتظار نشست ، با این نیت که از او پذیرایی شود . اما هر چه لحظات بیشتری سپری

میشد ، نا شکیبایی او از اینکه میدید پیشخدمت ها کوچکترین توجهی به او ندارند ، شدت گرفت . از

همه بدتر اینکه مشاهده میکرد کسانی که پس از او وارد شده بودند ، در مقابل بشقابهای پر از غذا

نشسته و مشغول خوردن بودند . وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیک شد

و گفت : من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون انکه کسی کوچکترین توجهی به

من نشان دهد . حالا میبینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید ، با بشقابی پر از غذت در مقابل من ،

اینجا نشسته اید ! موضوع چیست ؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند ؟ مرد با تعجب گفت :

اینجا سلف سرویس است ، سپس به قسمت انتهایی رستوران ، جایی که غذا ها به مقدار فراوان چیده

شده بود ، اشاره کرد و ادامه داد به انجا بروید ، یک سینی بر دارید هر چه می خواهید انتخاب کنید ،

پول ان را بپردازید ، بعد اینجا بنشینید و آنرا میل کنید !

امت فاکس که قدری احساس حماقت میکرد ، دستورات مرد را پی گرفت ، اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ،

ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است . همه نوع رخداد ها ، فرصتها ، موقعیتها ،

شادیها ، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ، در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و

انچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم از اینکه چرا او سهم

بیشتری دارد که هرگز به ذهن ما نمیرسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیز هایی فراهم

است ، سپس انچه می خواهیم بر گزینیم .

یه سئوال در گوشی :

اگر یکی از دوستان شما ، همیشه تاخیر داشته باشه ، ایا رنجیده خاطر می شید و یا به سادگی از این

موضوع می گذرید ؟ ایا بقیه می تونند روی خوش قولی شما حساب کنند ؟



+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

داستان زن و مردی که همیشه مشترک بودند

در یک شب سرد زمستانی یک زوج وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که

در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند…

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد.

با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ

همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ

در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و 

تقسیم کرد. پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به

ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند

 که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.


پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد

و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز

رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به

غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان

سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.


همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم

سوالی از شما بپرسم خانم؟

_پیرزن جواب داد: بفرمایید

چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟

_پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا!!

یه سئوال در گوشی :

آیا نصیحت های افراد مسن ، به خاطر تجربه بیشتر آنها ، برای شما ارزش و اعتبار خاصی داره ؟

_آیا نظرات و پیشنهادات شما روی دیگران تاثیر زیادی داره ؟

برای تاثیر گذاری بیشتر ، نظرات و افکارتون رو به چه شکلی ارائه می کنید ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

مسائل جوانان

سئوال یکی از دوستان شماست :

من هنوز به عشق پسرها اعتماد ندارم.بازم همون دل مشغولی سابق رو دارم! یه پسری رو می شناختم تو

دانشکده مون که در ظاهر خیلی مثبت بود اما 2روز پیش دیدم که به 1 از دخترای جلف دانشکده پیشنهاد

دوستی 3 ساله داده!واقعا این یعنی چی!؟تو رو خدا جواب منو بدین!چرا ÷سرا انقدر میرن سراغ G.F؟1چیز دیگه

اینکه ÷سرا جذب چه دخترایی می شن؟من عجله دارم.مر15+15

در جواب باید بگم که : نمی دونم ! آخه مگه تو دنبال اون پسره بودی که اینجور خودتو به آب و آتیش میکشی .

جواب دختر داییم : پسرا حیوانی ناطق و بی عقل هستند و منم باید بهش بگم خیلی ممنون نظر لطفتونه !

یکم مسئله رو بیشتر بشکافش همینجوری که نمیشه در مورد یه چیز نظر داد .

جواب یکی از دوستام : دخترا یه موجود بی خاصیتن ، گذشتشونو به راحتی فراموش میکنن و زودم خر میشن .

اگه صبر کنی چندی بعد جواب سئوالتونو از استادمون میگیرم و میزارم اینجا جامع و کامل خوبه !

یه سئوال در گوشی :

مایلید یک سال به عمر شما اضافه بشه به شرط اینکه این یک سال به شکلی کاملا تصادفی از عمر یک نفر برداشته شده باشه . شناختن کسی که طول عمرش رو کوتاه کردید ، در اصل قضیه تفاوتی ایجاد می کنه ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

زن زیبا

 یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به

خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند. طولی نکشید که دوستم دوباره

ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که دوستم

بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است. عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:...

فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟ دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا

وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید. اما هسمر

کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است. وقتی این حرف را می‌زند،

دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم... می‌گویند : زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست

داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند. بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت

نمی‌دانند؛ سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند. اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان

نمی‌آید. اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت. زیرا "حس زیبا دیدن" همان

عشق است ...



یه سئوال در گوشی :   اگر مطلع بشید که یکی از دوستان شما به ایدز مبتلا شده ، آیا ترکش می کنید ؟

اگر اون شخص برادر یا خواهر شما باشه ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

کد چت روم

سلام

با عرض تاسف به دوستای گلم شرمنده که دیر میام ، بهتون کم سر میزنم


اما بحث امروز :

من متن قبلی رو ویرایش کردم خوب نگار خانوم میخوان بدونن آبا عشق پسرا از روی هوسه یا نه ؟

_ بزار از خودم بگم من تا به حال اصلا عاشق دختری نشدم فقط یکی رو خیلی دوست داشتم اونم

از جهتی که آبجی صداش میزدم اخه خودم ابجی ندارم الانم خیلی دوستش دارم اما ظاهرا اون دیگه

نمی خواد جوابمو بده البته اون موقع یه نموره ناراحتش کردم شاید به همین خاطره خوب بگذرهیم از

اینا من فقط اونو مثل خواهرم میدونستم اصلا تو پرو بال من نبود که من بخوام هوس اشته باشم.


_ یه داستان واقعی : پسری رو میشناسم که با دختری عقد کرد هنوز ازدواج نکرده ، بعد از اینکه

کارش تموم شد گفت من این دختره رو نمی خوام ، طلاق ، بعد حالا دلیلش چیه حال نمیداد .


یه پسر دیگه رو میشناسم با یه دختر ازدواج کرده بعد از یه مدت که بچه دار شدن رفته جایی یکی

رو دیده خوشگل تر از زن خودش حالا میگه من این زنو نمی خوام ، طلاق بله! اما الان همون دختر

الان با یه پسری که از قبل خواستگارش بوده و خیلی دوسش داشت ازدواج کرده و زندگی خیلی

خوبی داره در ضمن بچه اون دختره رو هم به فرزندی قبول کرده ، می بینی همه جور پسر هست.


_ می تونی بری پسره رو تست کنی ، یه جور تستش کن که مشخص شه هوسه یا نه . اگه بازم

نفهمیدی بگو چجور  توضیح بدم تا توضیح بدم.

_ دوستای گلم من از این به بعد دیگه آپام به ماه میشه آخه دیگه میریم تو درسو اینا دیگه نمیرسم

که بیام نت همتونو دوست دارم ابجیمو بیشتر!


یه سئوال در گوشی :

آیا دلتون میخواد همسرتون هم زیباتر و هم باهوش تر از شما باشه ؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

دیدار دوستان

 یکی را دوستی بود که عمل دیوان کردی. 
مدتی اتفاق ملاقات نیفتاد.. 

کسی گفت: فلان را دیر شد که ندیدی. 

گفت: من او را نخواهم که ببینم. 

قضا را یکی از کسان او حاضر بود، گفت: چه خطا کرده است که ملولی از دیدن او؟ 

گفت: هیچ ملالی نیست، اما دوستان دیوانی را وقتی توان دید که معزول باشند و مرا راحت خویش در رنج او نباید.

 

در بزرگی و دار و گیر عمل

 ز آشنایان فراغتی دارند

روز درماندگی و معزولی 

 درد دل پیش دوستان آرند 


منبع : سایت سعدی شناسی

یه سئوال در گوشی :

در زندگی بیش از همه مدیون چه کسی هستید ؟

تشکر : تشکر واسه نظرات تک تک شما دوستای گلم خیلی ممنون که همراهیم میکنین اما

بینتمام نظراتاز این نظر خیلی خوشم اومد (زندگی عشق است عشق افسانه نیست آنکه

عشق راآفریددیوانه نیست عشقآن نیست کاش دردهکده ی عشق فراوانی بودتوی بازارصداقت

کمی ارزانی بودکاش اگرگاه کمی لطف به هممیکردیم مختصربودولی ساده وپنهانی بودسلام

ازحسن نظری که به وبلاگ من داشتیدممنونم دمت گرم وب بامزه ای داریدحق داریدکه آنرامامانی

بنامیدعذرمرابپذیریدازبابت لینک آن باوجودزحمتی که برای لینکش کشیدهایدنتوانستم که بی پاسخ

بمانیدبایدبدانیدکه وب من تنهاازسرتنهایی وغربت است ولینک بهشت هم بهخاطرانعکاس سبز

چشمانی مهربان وزیباوآسمونیست اینکه یک مردچگونه زن راخوشحال میکنددرست است ولیفکر

نمی کنیدکه اگرزن بخواهدبرای خوشحالی مرداوراتنهاگذاردهمه ی کارهایی راکه مردبرای خوشحالی

اوانجامداده هدرشودچون یاربایدوگرنه سایه ی دیواربسیار استاد بسیار مهربان بسیار خودم هم شنیده

بودم که عشقآن نیست که کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی ولی اگر اینگونه باشد

نسلی نمی ماند.عشقمرگ نیست زندگی است سخت نیست عین سادگی است عشق عاشقانه

بادوگندم است اولین پناه کودکیآخرین پناهگاه آدم است من همه ی خوشحالی رابودن درکنارانسانی

وارسته وباحیا ومهربان واستادبا همه یخصوصیت میدانم وهمه ی وجودم رافدای لحظه ای بودن درکنارش

میسازم که زندان با بودن یوسف نماییگلستان است من گلستان رابه تنهابودنش دوست ندارم دوست

شماآسمان ک.) کی بوده بماند خصوصی بود!

ولی واقعا ممنون .

اصلا از این به بعد بهترین نظرمو تو پست بعدی به نمایش میزارم چطوره ؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

افسانه ای از فداکاری زنان

با توجه به مطلب قبل که اعتراضات خانومای عزیز بالا بود گفتم به مردا بفهمونم که اینا چه نعمتین اینا...

بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی‌و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است 

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی‌مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی‌که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود.

فدای تک تک زناوو دخترای اینجوری! دمتون گرم!

یه سئوال در گوشی :

در شرایطی که دست شما برای هر انتخابی باز باشه ، چه کسی رو به شام دعوت می کنید ؟ چه کسی را به عنوان دوست صمیمی انتخاب می کنید ؟ به عنوان همسر ؟

_در یک دوست چه خصوصیتی می تونه وجود داشته باشه که شما نه انتظار داشته باشید و نه بخواهید که همسرتون صاحب اون خصوصیت باشه ؟ آیا شما به سمت آدم هایی جذب می شید که محیط سالمی برای شما فراهم کنند ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!

چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!


برای خوشحال کردن یک زن... 
یک مرد فقط نیاز دارد که این موارد باشد : 

1.
یک دوست 

2. یک همدم 

3. یک عاشق 

4. یک برادر 

5. یک پدر 

6. یک استاد 

7. یک سرآشپز 

8. یک الکتریسین 

9. یک نجار 

10. یک لوله کش 

11. یک مکانیک 

13. یک متخصص چیدمان داخلی منزل 

15.. یک متخصص مد 

16. یک روانشناس 

17. یک دافع آفات 

18. یک روانپزشک 

19. یک شفا دهنده 

20. یک شنونده خوب 

21.. یک سازمان دهنده 

22. یک پدر خوب 

23. خیلی تمیز 

24. دلسوز 

25. ورزشکار 

26. گرم 

27. مواظب 

28. شجاع 

29. باهوش 

30. بانمک 

31. خلاق 

32. مهربان 

33. قوی 

34. فهمیده 

35. بردبار 

36. محتاط 

37. بلند همت 

38. با استعداد 

39. پر جرأت 

40. مصمم 

41. صادق 

42. قابل اعتماد 

43. پر حرارت 

بدون فراموش کردن : 

44. تعریف کردن مرتب از او 

45. عشق ورزیدن به خرید 

46. درستکار بودن 

47. بسیار پولدار بودن 

48. تنش ایجاد نکردن برای او 

49. نگاه نکردن به بقیه دختران 

و در همان حال، شما باید : 

50. توجه زیادی به او بکنید، و انتظار کمتری برای خود داشته باشید 

51. زمان زیادی به او بدهید، مخصوصاً زمان برای خودش 

52. اجازه رفتن به مکانهای زیادی را به او بدهید، هیچگاه نگران نباشید او کجا می رود. 
بسیار مهم است : 

53. هیچگاه فراموش نکنید : 

* سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهایی که او می گذارد 



چگونه یک مرد را خوشحال کنیم : 


1. تنهاش بذارید!!!!


 

یه سئوال در گوشی :

با یک پیشنهاد صد میلیونی رو به رو هستید ، در برار شما ده تا هفت تیر قرار داره که فقط یکی از اونها پره . باید یکی از هفت تیر ها را بردارید ، به طرف پیشونی تون هدف گیری کنید و ماشه را بچکونید . اگه جان سالم به در ببرید ، شما یک میلیونرید . این ریسک رو میکنید ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

شبهای قدر

سلام دوستای گلم واقعا ممنونم ازنظراتتون یه عذرخواهی کنم چون من تا اخر رمضون دیگه نمیام نت اما همواره به یادتونم و براتون دعا میکنم و اونهایی که درخواست چیزی رو داشتن ان شاء الله اگه خدا بخواد شب عید درخواستشونو انجام میدم و به همتون سر میزنم التماس دعا به امید دیدار
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

همیشه راهکار ساده تری نیز هست!

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد :  
شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.

بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و ...


دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید . مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس

بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند .  

نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :  

تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی


یه سئوال در گوشی :

اگه توی یک مهمانی ،غذایی براتون بیارند که تا به حال امتحان نکردید ، دوست دارید که طعمش رو تجربه کنید حتی اگه ظاهر عجیب و غریب و نه چندان دلپزیری داشته باشه ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

ناسپاس

معلم پیرمدرسه جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی ومقداری پول را به خانه زن فقیری با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود . 

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

 معلم پیر گفت : ولی حقیقتش اینست که من این بسته ها را نفرستادم .

زن با تعجب زیاد پرسید پس چه کسی اینها را فرستاده است ؟! 

او جواب داد : یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه ؟ همین جملات را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود ...

یه سئوال در گوشی :

لذت بخش ترین رویای شما چی بوده ؟ بدترین کابوستون چی ؟









+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

آمپول زن ترسو

وقتی داشتم دوره ام را در بیمارستان می گذراندم، می ترسیدم که آمپول بزنم. این بود که می رفتم و محتویات آمپول رو توی پنبه الکی خالی می کردم و می آمدم. پس از مدت کوتاهی آوازه شهرتم تمام بیمارستان را پر کرد. با وجود مخالفت من همه می خواستند که من آمپول‌هایشان را بزنم، چرا که حتی همان تماس اولیه سرسوزن را هم حس نمی‌کردند. تا این که استادمان شنید و گفت:
آفرین به تو ... حالا بیا بریم یه آمپول جلوی چشمم بزن ببینم چه می‌کنی که هیچ کس چیزی حس نمی‌کنه. نتونستم بهونه ای بیارم ... بله مجبور شدم برای اولین بار آمپول بزنم ...

هورا ... من موفق شدم ولی ... هنوز فریاد بیمار بخت برگشته‌ای که اولین آمپول عمرم را به او زدم، بعد از سال‌ها توی گوشمه. 

طفلکی چه زجری کشید.


یه سئوال در گوشی :

بزرگترین موفقیت زندگی شما چیه ؟ چیزی هست که آرزوی انجام دادنش رو داشته باشید که حتی از اون هم بهتر باشه ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

آموزش زبان سوئدی

بیماری را در تخت بغل دستم بستری کردند. سال‌ها در سوئد زندگی کرده بود. برای بازدید اقوامش به ایران آمده بود که بیمار شده بود. بیشتر که آشنا شدیم فهمیدم کرد است. من هم که کردی بلد بودم با او شروع کردم به گپ زدن و به اصطلاح رفتیم روی کانال ۲. یکی از کارکنان بیمارستان متوجه شد و در فرصتی که بیمار فوق الذکر حضور نداشت از من پرسید:
 "کجا سوئدی یاد گرفتی که باهاش حرف می‌زدی؟"

 من هم برای اینکه کلاس بزارم همین جوری گفتم: "پیش خودم یاد گرفتم."

نه گذاشت و نه برداشت و گفت: "خیلی خوب حرف می‌زدی. منم دخترم کلاس میره اما اصلن پیشرفت نمی‌کنه. از این به بعد برای رفع اشکال میارمش بیمارستان.! اشکالی نداره که؟"

کمی فکر کردم ولی از بد حادثه هیچ اشکالی به نظرم نرسید…!  

گفتم: "نه. چه اشکالی؟"


***

حالا میگید من اگر تا آن روز نمردم، چه بکنم؟


یه سئوال در گوشی :

حاضرید بیست سال در اوج شادی و رضایت زندگی کنید شرط اینکه درست بعد از این مدت بمیرید ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

مشکلات زندگی

 امروز مطلبی خوندم که برایم خیلی جالب بود :
سه ظرف آب در حال جوش روی آتش قرار داشت در یکی از ظرفها هویج و در دیگری تخم مرغ و در ظرف سوم قهوه ریخته شد و پس از 15 دقیقه:

هویج که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد .

تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت و محکم شد .

و دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و طعم قهوه گرفت .

.

.

.

اگر فرض کنیم آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگی است ، شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید و در مقابل بسیار زود خسته شده و امیدتان را از دست داده و تسلیم می شوید ؟ هرگز مثل هویج نباشید .

مثل تخم مرغ با قلبی ملایم و حساس وارد مشکلات می شوید و با یک قلب سخت و بی احساس خارج شده و از دیگران متنفر می شوید و همواره تمایل به جدال دارید؟ هرگز مثل تخم مرغ هم نباشید .

آب‌(مشکلات) نمیتواند قهوه‌(انسان) را تغییر دهد بلکه این قهوه است که آب را تغییر داده و به آن طعم و رنگ قهوه را می دهد و هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر می شود در مقابل مشکلات باید مثل قهوه بود ما مشکلات را تغییر دهیم نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهند 


از طعم قهوه تان لذت ببرید 

( البته بعد از افطارb-( )


یه سئوال در گوشی :

اگه بدونید تا یک هفته دیگه یک جنگ هسته ای در پیشه ، چی کار می کنید ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

اون روزها یادش بخیر

گفت : 
یاد اون روزها بخیر، همین چند سال پیش وقتى من بچه بودم، مادرم یک هزار تومن به من مى‌داد و مرا به فروشگاه مى‌فرستاد.

من با ٣ کیلو سیب‌زمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخم‌مرغ به خانه برمى‌گشتم.

اما الان دیگه از این خبرها نیست.

با تعجب گفتم آخه چطور همچین چیزی ممکنه ؟!

گفت آخه اون موقع ها اینجوری نبود که ...

دوره زمونه بدی شده الان همه جا توى فروشگاه‌ها دوربین گذاشته‌اند طوری شده که نمیتونی حتی یک آبنبات کوچولو کش بری !!!!


یه سئوال در گوشی :

آیا تا به حال از کسی متنفر بودید ؟ اگه اینطوره چرا و برای چه مدتی ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

اقلیت و اکثریت

شبی برنارد شاوبه دیدن یکی از نمایشنامه های خود رفت . چون نمایش به پایان رسید ، تماشاگرانی که او را در تالار دیده بودند شروع به کف زدن کردند و فریاد بر آوردند که : شاو برای ما صحبت کند . 
برنارد شاو ناچار به روی صحنه رفت و همه در این موقع ساکت شدند . 

ولی هنوز لب به سخن نگشوده بود که ناگاه از ته تالار صدایی برخاست که می گفت : 

نمایشنامۀ بسیار مزخرفی بود ! 

برای چند ثانیه سکوتی برقرار شد ، برنارد شاو به عادت خود با خون سردی تمام لبخند زد و گفت : 

بله ! اتفاقاً من هم با شما هم عقیده هستم ، ولی چه کنم که من و شما در مقابل اکثریت عظیم در اقلیت غریبی قرار گرفته ایم !!

یه سئوال در گوشی :

عزیزترین خاطره ای که دارید چیه؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

طرفدار خانم ها

داستان :مرد موفق

توماس هیلر ٬ مدیر اجرایی شرکت بزرگ بیمه و همسرش در بزگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است.

هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.

او از تنها مسئول آنها خواست باک بنزین را پر و روغن اتومیبل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.

او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین برای خداحافظی دست تکان می دهد.

پس از خروج از جایگاه ٬ هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.

او بی درنگ جواب اظهار داشت که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر ساده پمپ بنزین شده بودی .

" زنش پاسخ داد :"

عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم ٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."

 

=======

به یاد داشته باشیم

 پشت هر مرد موفقی زن موفقی وجود دارد

گر چه نوشتم ولی خودم قبولش ندارم (شوخی کردم بابا چرا اعصابتو خورد می کنی )!

یه سئوال در گوشی :

آیا آدم هایی هستند که اونقدر حسرت زندگیشون رو به دل داشته باشید که بخواهید زندگیتون رو باهاشون عوض کنید ؟ اونها کیا هستند ؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

قلم و قلمدان

قلمی از قلمدان قاضی ظالمی بر زمین افتاد  
شخصی که آنجا حضور داشت گفت :

جناب قاضی کلنگ خود را بردارید

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ

تو هنوز کلنگ و قلم را از هم تشخیص نمی دهی ؟!

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی ...


یه سئوال در گوشی :

اگه یک عروسک جادوئی داشتید که باهاش می تونستید هر کسی رو که بخواید آزار بدید ، این کار رو می کردید ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

وصیت پدرانه

دانایى به فرزند خویش وصیت کرد و گفت : من , پیر و فرسوده شده ام , دیر یا زود مى میرم .
پس از مـن , تـو بـایـد زمـام کـار خانواده رادردست بگیرى .

بعد از من ممکن است خانه را بفروشى , ولى چـون سـردر خـانه با ساختمان اصلى آن متناسب نیست , قبل از عرضه وفروش , آن را از نو بساز تا بهتر بتوانى بفروشى .

چـندى بعد پدر مرد.

پسر وقتى که قصد فروش خانه را کرد بنا به توصیه پدر, به نوسازى سردر بنا پـرداخت .

خرج و زحمت آن کار ومقایسه جزء ناچیز ساختمان با مجموعه بناى آن , موجب گردید که بهاى حقیقى و رنج سازندگى را درک کند و در حفظ و حراست آن خانه بکوشد, براى همین از فروش خانه منصرف شد و به فلسفه سفارش پدر پى برد.

یه سئوال در گوشی :

ترجیح می دید بیشتر توی جمع های مردانه باشید یا زنانه ؟ دوستان صمیمی شما بیشتر مرد ها هستند یا زنها ؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

حکایتهای شیرین و خواندنی

هنگام سحر، خروسی بالای درخت شروع به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد.
روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین ب هم به جماعت نماز بخوانیم.

خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.

شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت. 

خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم؟ پس کجا می روی؟

روباه پاسخ داد: می روم تجدید وضو می کنم و برمی گردم!.

*******

قاضی دادگاه، آدم شیادی که مال مردم را بالا می کشید محکوم کرد که روی الاغ سوار کنند و در همه جای شهر بگردانند و جار بزنند که او آدم کلاشی است و کسی به او پول ندهد.

در پایان روز صاحب الاغ از او کرایه خواست.

یارو با پوزخند گفت: مرد حسابی! خودت از صبح تا حالا داری فریاد می زنی که من پول مردم را بالا می کشم، حالا با چه امیدی از بنده کرایه الاغت را مطالبه می کنی؟!

*******

شخصی که خیلی ادعای پهلوانی می کرد رفته بود خون بده. وقتی کیسه خون را آوردند که خونش را بگیرند.

به پرستار گفت: آبجی! کیسه چیه؟ لوله بیار که به همه خون برسه.

ولی بعد از اینکه یک کیسه خون داد از حال رفت و 4 تا کیسه خون بهش زدند تا به هوش بیاد.

وقتی به هوش آمد، بدون اینکه به روی خودش بیاره به پرستار گفت: دیگه کسی خون نمیخواد؟!


یه سئوال در گوشی :

اگر راهی رو سراغ داشتید که بعد از مرگ اموالتون به خاطر انسانیت در اون راه مصرف بشه ، در حالیکه حداقل مقدار ممکن برای خانواده تون باقی بمونه ، این کار رو می کردید ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

سرقت بانک

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم

سپس دزد اسلحه را به سمت مرد گرفت و او را کشت

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

زن پیشدستی کرد و پاسخ داد : نه قربان من ندیدم ... اما شوهرم دید ...


 

با کمی تغییر به نفع مردان

یه سئوال در گوشی :

تا چه حد از کسی که دوستتون داره انتظار دارید ؟

اسم کدوم یک از اینها رو بی وفایی می گذارید :

بی تفاوتی ، ریا و یا خیانت ؟ 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

پاسخ جالب انیشتین به خواستگارش


                          

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

 

یه سئوال در گوشی :

شانس دیدار کسی بهتون داده می شه که می تونید باهاش عاشقانه ترین رابطه قابل تصور رو داشته باشید ، درست مثل یک رویا . متاسفانه ، می دونید که بعد از  شش ماه این شخص می میره . با علم به رنج و عذابی که در پی داره ، حاضرید این شخص رو ببینید و عاشق بشید ؟

_اگر بدونید که محبوب شما نمی میره اما بعد از این مدت بی وفایی میکنه ، چطور؟

_شور و حرارت عشق براتون مهم تره یا ماندگاری آن؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

فروش نظم

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند. چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند. 
سردار حسین خان به افضل الملک، ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند، اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد. سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند، اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد. 

افضل الملک به فرمانفرما می گوید: قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در زندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد. فرمانفرما پاسخ می دهد: در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد. 

 

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد. 

 فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:

افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده، لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت. 

افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:

این فرمایش را نفرمایید، چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری، اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!

یه سئوال در گوشی :

اگر بتونید فردا صبح در حالی بیدار بشید که یک توانایی یا خصوصیت ویژه رو بدست آورده ای ، دوست دارید اون خصوصیت چی باشه ؟ 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

محرم

عـمـرو پـسر امام حسن مجتبى (ع ), کودکى بیش نبود که درحادثه کربلا حضور داشت و سپس هـمراه کاروان اسیران اهل بیت (ع )وارد شام شد.
در یکى از مجالس شام , یزید به آن کودک گفت : مى توانى با پسر من کشتى بگیرى ؟ عمرو در پاسخ گفت : من حال کشتى گرفتن ندارم .

اگر مى خواهى زور بازوى پسرت را بدانى , بـه او شـمـشـیـرى بده و به من هم شمشیرى ,تا در حضور تو بجنگیم یا او مرا مى کشد که در این صـورت بـه جـدم پـیـامبر(ص ) و على (ع ) مى پیوندم یا من او را مى کشم و او به جدش ابوسفیان و معاویه مى پیوندد.

یـزید از زبان گویا و قوت قلب عمرو تعجب کرد و شعرى خواند که معنایش این است : این برگ از آن شاخه درخت نبوت است که چنین شجاع و پرجرات است .


یه سئوال در گوشی :

حاضرید از لحاظ ظاهری بی نهایت بدریخت بشید و بعد ، هزار سال با شرایط فیزیکی هر سنی ک خودتون انتخاب کنید زندگی کنید ؟

_تا چه حد تحت تاثیر ظاهر فیزیکی اشخاص هستید ؟ اگر اتفاقی بیفته که به جذابیت ظاهری شما لطمه بزنه این اتفاق تا چه حد زندگی شما رو تغییر میده ؟

_در جاودانگی آیا چیز ناراحت کننده ای می بینید ؟ چه سنی ، سن ایده آل شماست ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

عمربن عبدالعزیز

مـوقـعـى کـه خـلافت به عمر بن عبدالعزیز منتقل شد, هیات هایى ازاطراف کشور, براى عرض تـبـریـک و تـهنیت به دربار وى آمدند که ازآن جمله , هیاتى بود از حجاز.
کودک خردسالى در آن هیات بود که درمجلس خلیفه به پا خاست تا سخن بگوید.

خلیفه گفت : آن کس که سنش بیشتر است حرف بزند.

کـودک گـفـت : اى خـلیفه مسلمین , اگر میزان شایستگى به سن باشد,در مجلس شما کسانى هستند که براى خلافت شایسته ترند.

عمر بن عبدالعزیز از سخن طفل به عجب آمد, حرف او را تاییدکرد و اجازه داد حرف بزند.

کودک گـفـت : از مـکـان دورى به این جاآمده ایم .

آمدن ما نه براى طمع است و نه به علت ترس .

طمع نداریم براى آن که از عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان وامنیت زندگى مى کنیم .

تـرس نـداریـم , زیـرا خـویـشـتن را از ستم تودرامان مى دانیم .

آمدن ما به این جا, فقط به منظور شکرگزارى وقدردانى است .

عمر بن عبدالعزیز گفت : مرا موعظه کن .

کـودک گـفـت : اى خـلـیفه , بعضى از مردم از حلم خداوند و ازتمجیدمردم , دچار غرور شدند.

مواظب باش این دو عامل در تو ایجادغرور نکند و در زمامدارى , گرفتار لغزش نشوى .

عـمـر بـن عـبـدالـعـزیز از گفتار کودک بسیار مسرور شد و چون ازسن وى سؤال کرد, گفتند: دوازده سال است .

 


یه سئوال در گوشی :

اگر بتونید موقع تولد شغل بچه تون رو انتخاب کنید ، آیا این کار رو انجام می دید ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

خوانساری و خراسانی

روزی آقا حسین خوانساری که از مشاهیر دانشمندان است با ملا محمد باقر خراسانی به راهی می رفتند . شخصی خرس مرده بر خری بار کرده می گذشت . چون خر خراسان و خرس خوانسار شهرت دارد ، ملا باقر از راه ظرافت به آقا حسین گفت : 
جناب آقا ! ببینید ! 

آقا حسین مطلب او را دریافت و گفت : 

هنوز مردۀ ما بر زندۀ شما سوار است !


یه سئوال در گوشی :

کدوم رو انتخاب می کنید : اینکه از لحاظ شغلی در اوج موفقیت باشید ، در حالیکه زندگی خصوصی معمولی و کسل کننده ای داشته باشید یا اینکه زنگی خصوصی فوق العاده شادی داشته باشید ، ولی وضعیت کاری شما کاملا معمولی و بی روح باشه ؟

_از اونجا که خیلی ها روی داشتن یک زندگی خصوصی شاد تاکید دارند ، پس چرا عموما انرژی بیشتری رو صرف زندگی کاری می کنند ؟

_اگر احساس می کنید زندگی خصوصی برای شما اهمیت بیشتری داره ، آیا واقعا اولویت های شما این رو تایید می کنه ؟ صاف و پوست کنده ، قبول ندارید که کار براتون مهم تره ؟ آیا کار برای شما حکم جایگزین رو داره ؟ امیدوارید موفقیت شغلی به شکلی سحر آمیز باعث خوشبختی بشه ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

مدیران ارشد

از یک استاد سخنور دعوت بعمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور میزد 
استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود ، چنین گفتد : " آری دوستان ، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود "

 ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت ! استاد وقتی تعجب آنان را دید ، پس از کمی مکث ادامه داد : " آن زن ، مادرم بود "

 حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...

  

تقریبا یک هفته از آن قضیه سپری گشت تا اینکه یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد . 

آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه خدا سرش شلوغ بود

 اوخواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه ، محفل را بیشتر گرم کند . لذا با صدای بلند گفت : " آری ، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود ! "

 همانطوری که انتظار میرفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت بسر میبرد . مدیر که وقت را مناسب میدید ،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چیزی به خاطرش نیامد و هرچه زمان گذشت ، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد ، تا اینکه بناچار گفت : " راستش دوستان ، هر چی فکر میکنم ، نمیتونم بخاطر بیارم آن خانم کی بود ! "

نتیجه اخلاقی

Don't copy if you can't paste


یه سئوال در گوشی :

برای شما یک شب ایده آل چه جور شبی هست ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

من فقط دوستش داشتم

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم.

هوا هم خیلی سرد بود.از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!

گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره.

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.

ولی من فقط دوستش داشتم!»


یه سئوال در گوشی :

اگه می تونستید تا نود سالگی زندگی کنید ، در حالی که یا ذهن و یا بدنتون رو سی ساله نگه دارید و شصت سال باقی مونده رو با اون زندگی کنید ، کدوم رو انتخاب می کردید :

ذهن یا بدن سی ساله ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  | 

یال

یال می‌تکاند 

نعره می‌کشید و می‌دوید

از میان شعله‌ها پرید

شیر ناگزیر

در کنار دلقک ایستاد

عکس هم گرفت

خنده‌دار بود

گریه‌ام گرفت


یه سئوال در گوشی :

صاحب قدرتی می شد که می تونید آدم ها رو با فکر کردن به مرگشون و دو بار تکرار کلمه "بدرود" بکشید و اون ها به مرگ طبیعی بمیرند و کسی به شما شک نکنه . موردی وجود داره که بخواید از این قدرت استفاده کنید ؟

_فرض کنیم که می تونید به شکل غیر مستقیم کسی رو بکشید ، فکر می کنید اگه قرار باشه تو چشماش نگاه کنید و به ضرب چاقو نقش بر زمینش کنید ، باز هم قادرید این کار رو بکنید ؟ آیا تا به حال واقعا خواستید که کسی رو بکشید ؟ مرگ کسی رو آرزو کردید ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید  |